روایت: آخرین لبخند در میدان مشهد — داستان مجیدرضا رهنورد

مجیدرضا رهنورد تنها ۲۳ سال داشت. جوانی از مشهد، ورزشکار، آرام، و عاشق زندگی. اما در نظامی که زندگی انسان بی‌ارزش‌ترین کالاست، همین عشق به زندگی جرم شد. او دومین معترضی بود که در جریان قیام ۱۴۰۱، به دست جمهوری اسلامی اعدام شد — نه با عدالت، که با شتابی بی‌رحمانه، تا ترس را در دل جامعه بکارند.

ماجرا از ۲۶ آبان ۱۴۰۱ آغاز شد. خیابان حرعاملی مشهد، جایی که جمعی از نیروهای بسیج، مقابل خانهٔ مجیدرضا تجمع کردند و با فحاشی، تهدید و پرتاب گاز اشک‌آور، فضای رعب و وحشت ایجاد کردند. خانواده‌اش — مادر و خواهر — در خانه پناه گرفته بودند و از ترس می‌لرزیدند. مجید از پنجره فریاد زد، اعتراض کرد، اما پاسخ او فحش و توهین بود. وقتی شنید به مادرش ناسزا می‌گویند، دیگر نتوانست سکوت کند. از خانه بیرون رفت. و همین لحظه، سرنوشتش نوشته شد.

آن شب، پس از درگیری پراکنده و فضای مبهمی که رسانه‌های حکومتی بعداً با جعل و تحریف بازسازی کردند، نیروهای امنیتی مغازه‌داران اطراف را تا نیمه‌شب در مغازه‌ها حبس کردند. روز بعد، همهٔ تصاویر دوربین‌های مداربسته جمع‌آوری شد؛ هیچ سندی از آنچه واقعاً رخ داد باقی نگذاشتند.

دستگیری مجیدرضا با شکنجه همراه بود. در بازداشتگاه، از او اعتراف اجباری گرفتند و در حالی که بدنش زیر شکنجه شکسته بود، روبه‌روی دوربین صداوسیما نشاندند تا با لبخندی اجباری بگوید:
«برای اجرای مجازات، عجله دارم!»

دادگاهش در ۸ آذر برگزار شد — بدون وکیل تعیینی، بدون فرصت دفاع، بدون حق اعتراض. سیزده روز بعد، در سحرگاه ۲۱ آذر ۱۴۰۱، مجیدرضا را در ملأعام در مشهد به دار آویختند. تمام مراحل دادرسی او از بازجویی تا صدور حکم، تنها دو هفته طول کشید؛ سرعتی که حتی در نظام قضایی جمهوری اسلامی، بی‌سابقه بود.

وکیل تسخیری‌اش نه‌تنها از او دفاع نکرد، بلکه در کنار نهادهای امنیتی ایستاد و در دادگاه گفت:
«موکلم شرایط روحی مناسبی نداشت و با چاقوی آشپزخانه مرتکب قتل شد.»
در حالی‌که هیچ مدرک مستقلی وجود نداشت، و تمام شهادت‌ها و تصاویر تحت کنترل نیروهای امنیتی بود.

اما آنچه مردم هرگز فراموش نکردند، آخرین پیام مجیدرضا بود. مقابل دوربین، با چشمان بسته و دستی که یا سوخته یا شکسته بود — همان دستی که خالکوبی «شیر و خورشید» را داشت — گفت:
«برای من گریه نکنید. قرآن نخوانید. شاد باشید.»

این جمله، نه از تسلیم، که از آزادگی می‌آمد. او می‌دانست مرگش را به ابزاری برای رعب تبدیل خواهند کرد، اما می‌خواست آن را به نماد شجاعت بدل کند.

جسدش را شبانه، بی‌اجازهٔ خانواده، در قبرستانی بی‌نام و نشان دفن کردند. مادرش تنها از صدای گریه مأموران در سکوت نیمه‌شب فهمید که پسرش دیگر بازنخواهد گشت.

مجیدرضا رهنورد، همان‌گونه که زندگی کرد، با شرافت و بی‌هراس جان داد. او نخستین نبود و آخرین هم نخواهد بود؛ اما نامش در حافظهٔ تاریخی قیام ۱۴۰۱، به عنوان «دومین سربدار» جاودانه شد — جوانی که با لبخند، مرگ را شکست داد.


کلیدواژه: مجیدرضا رهنورد، اعدام‌های سیاسی، قیام ۱۴۰۱، شکنجه و اعتراف اجباری، دادگاه انقلاب، بی‌عدالتی قضایی

جمع‌بندی:
روایت مجیدرضا رهنورد تنها داستان یک اعدام نیست، بلکه سندی است از خشونتِ نهادینه‌شده در نظامی که قانون را ابزار انتقام کرده است. او در واپسین لحظه، پیام آزادی را با لبخندی بر لب و دستِ زخمی‌اش به تاریخ سپرد — پیامی که هنوز در خیابان‌های ایران طنین دارد:
«شاد باشید، نه تسلیم.»

1 Star2 Stars3 Stars4 Stars5 Stars (No Ratings Yet)
Loading...
پیمایش به بالا

بیشتر از سیاسی تحلیلی واجتماعی کشف کنید

برای ادامه خواندن و دسترسی به آرشیو کامل، اکنون مشترک شوید.

ادامه مطلب