مناظره خواجه گشادالدین با محمود دولتآبادی
نقدی طنزآمیز بر نگاه بخشی از روشنفکری چپگرا به هویت ملی ایران
نویسنده: ساموئل (پیمان) سلاحی
نویسنده و تحلیل گر سیاسی و کمی هم طنزنویس
مقدمه
نقل است از دیوس بن کذاب ، آن دبیر وقایع خانقاه گشادان، که روزی در خانقاه خواجه گشادالدین شیرازی مجلس نقد و نظر برپا بود.
خواجه بر تخت خویش لمیده بود، مریدان گرد او نشسته بود، ابوبهگا در گوشههای خشتکی نیمهوصلهشده با افق مینگریست، و ابولاشی نیز در کنار ایستاده بود. چنان لبخند میزد که گویی فتنهای تازه در آستین دارد.
ناگاه ابولاشی بانگ زد:
«یا خواجه! امروز مردی از اهل قلم به میدان آوردهام؛ نامش محمود دولتآبادی است، صاحب آوازه در ادب فارسی و از کسانی که جملهای اگر بنویسند، گروهی آن را حکمت پندارند و گروهی دیگر معنایش تا ته قلیان روند.»
مریدان چون نام ادبی شنیدند، اندکی خود را جمع کردند.
یکی گفت:
«یا خواجه، اهل قلم خطرناکاند. شمشیر ندارند، اما جمله دارند.»
خواجه فرمود:
«آری، و جمله اگر بیانصاف باشد، از شمشیر کندتر نمیبُرد، اما عمیقتر چرک میکند.»
پس محمود دولتآبادی وارد مجلس شد. مردی سالخورده، با سیمای نویسندهای که عمر در کلمات گذرانده، اما نگاهش چنان بود که گویی هنوز با نام ایران، هویت ملی و اعتراض مردم با موضوعات ناتمام دارد.
ابولاشی پیش دوید و گفت:
«یا خواجه! این مرد گفته است که مسئول جنگ و حمله بیگانگان، باستانگرایاناند. همانان که دل در گرو ایران کهن و فرهنگ ملی دارند. و نیز گفته است از حرکات کور خیابانی بیم دارد. یعنی آنچه مردم در خیابان بودند، نه اعتراض، بلکه کوری و آشوب خوانده می شود.»
مریدان برآشفتند.
یکی دست بر خشتک برد.
دیگری گفت:
«یا خواجه، آیا کسی که اهل ادبیات است، نباید مردم را روشنتر ببیند؟»
خواجه دست بالا برد و فرمود:
«شتاب می کنید. اول باید قلم این مرد از کدام چاه آب می خورد؛ از چاه مردم، یا از جویبار هراس تاریخی از ایران؟»
آنگاه رو به محمود دولتآبادی کرد و گفت:
«ای محمودِ قلمدار، شنیدهایم که چون تو و همفکرانت واژه باستانگرا را چون چماقی زبانی ساختهاند تا هرکس دل در گرو فرهنگ ایران، شاهنامه، کوروش، داریوش، زبان فارسی، هویت ملی و ایران پیش از زخمهای تاریخی دارد، به تحقیر میشود. بگو، گناه دوستداشتن ایران چیست؟»
دولتآبادی گفت:
«یا خواجه، بیم من از افراط است؛ از شونیسم، از فاشیسم، از آن عشق به گذشته، آینده را کور کند.»
خواجه لبخندی زد و فرمود:
«سخن از بیم میگویی، اما اجبا که بیم تو همیشه از ایراندوستان است، نه از آنها که ایران را به میدان ایدئولوژی، امت، حزب، طبقه، امام، رفیق، سردار و مصلحت فروختند.»
سپس ادامه داد:
«چرا هرگاه مردم از نام ایران سخن گویند، تو یاد فاشیسم میافتی. اما هرگاه چپگرایان و ایدئولوگها نام مردم را گروگان گرفتند، قلمت به لکنت افتاد؟»
مریدان نعرهای آرام زدند.
ابوبهگا گفت:
«یا خواجه، این ضربه هنوز مقدمه است یا خشتک را آماده کنیم؟»
خواجه فرمود:
«هنوز صبر کن؛ اهل قلم را باید با کلمات خودش سنجید.»
خواجه بار دیگر رو به دولتآبادی کرد و گفت:
«تو از حرکات کور خیابانی سخن گفتههای. بگو ای نویسنده، وقتی مردم زیر فشار، تحقیر، خون، فقر، سرکوب و بیآیندگی به خیابان میآیند، اولین وظیفه نویسنده چیست؟ فهمیدن درد آنان، یا نامیدن فریادشان به کوری؟»
دولتآبادی سکوت کرد.
خواجه ادامه دادی:
«نویسنده اگر درد مردم را نبیند، هر چند هزار صفحه بنویسد، فقط ذخیره کلمه ساخته شده است. اعتراض مردم شاید خام باشد، شاید آشفته باشد، شاید بیرهبر باشد؛ اما کور خواندن آن، پیش از فهم علتش، بیشتر شبیه نگاه دیوانسالار ترسیده است تا نگاه نویسنده مردم.»
ابولاشی که مجلس را به زیان دولتآبادی میچرخد، پرید وسط گفت:
«اما یا خواجه، این مرد عمر در ادبیات گذرنده، جایزه گرفته شده، کتاب نوشته، نام دارد.»
خواجه فرمود:
«ای ابولاشی، نام بزرگ، خطای کوچک را پاک نمیکند. چه برسد به خطایی که به رنج مردم و هویت ایران مربوط می شود. قله ادبی اگر مه آلود شود، بهتر نیست.»
یکی از مریدان برخواست و گفت:
«یا خواجه، در روایتی که این مرد در هر دوره به رنگی نزدیک شده است. روزی در هوای چپ، روزی در سایه قدرت، روزی کنار اصلاحطلبی، روزی نزدیک به نمادهای رسمی. آیا این را باید پرسید؟»
خواجه فرمود:
«با احتیاط بپرس، که ما دادگاه نیستیم. اما نقد رفتار عمومی اهل قلم، حق مردم است.»
آنگاه رو به دولتآبادی کرد و گفت:
«ای محمود، نگران فکران میگویند در زندگی تو چرخش بسیار دیدهاند. گاه نزدیکی به چپ، گاه از سیاست، گاه نامه به قدرت، گاه همراهی با چهرههای رسمی گاه نقد اعتراض، محل نگرانی از ملیگرایی ایرانی.»
سپس اضافه شد:
«بگو، چرا اهل قلمی که میگوید سیاسی نیست، هرگاه تاریخ تند میشود، سیاسیترین داوریها را صادر میکند؟»
دولتآبادی گفت:
«من نویسندهام، سیاستمدار نیستم».
خواجه فرمود:
«پس چون نویسندهای، مسئول سیاستمداری. سیاستمدار اگر خطا کند، مردم میدانند که از قدرت میگوید. اما نویسنده اگر خطا کند، کلامش جامهٔ فرهنگ میپوشد و در ذهن نسلها میماند.»
خواجه بار دیگر به اصل بحث بازگشت و گفت:
«و اما آن واژه باستانگرا. ای محمود، اگر کسی به شاهنامه، کوروش، ایرانشهری، زبان فارسی، آیینهای کهن، شکوه پیش از سقوط، و حافظه ملی علاقه دارد، چرا باید تحقیر شود؟ آیا ملتی بیحافظه میتوان آینده بسازد؟»
دولتآبادی گفت:
«نگرانی من از بازگشت به گذشته است.»
خواجه فرمود:
«بازگشت به گذشته اگر به معنای فرار از اکنون باشد، خطاست؛ اما بازیافتن حافظه ملی، شرط ساختن اکنون است. فرق است میان باستانپرستی کور و ایراندوستی آگاه. شما این دو را یکی میکنید تا هر کس نام ایران آورد، میشود.»
سپس خواجه روی به مریدان کرد و گفت:
«ای مریدان، این شگرد کهنه است: نخست واژهای بساز، بعد از رقیب را در آن زندانی کن. به ایراندوست بگو باستانگرا، به آزادیخواه بگو آشوبگر، به معترض بگو کور، به ملیگرا بگو شونیست، آنگاه خود را عاقل، میانه رو و نگران آینده بنام.»
مریدان نعره زدند و ابولاشی اندکی عقب رفت.
خواجه بار دیگر رو به دولتآبادی کرد و گفت:
«ای محمود، تو نویسندهای. از نویسنده انتظار میرود زبان مردم را از دست قدرت نجات دهد، نه زبان قدرت را با نثر ادبی نرمتر کند.»
سپس اضافه شد:
«وقتی جوانی در خیابان جان میدهد، وقتی خانوادهای عزادار میشود، وقتی جامعههای فریاد میشود، نامیدن آن به حرکتها، هر گونه فاصله از طبقاتی و روانی از رنج مردم است.»
دولتآبادی آهی کشید و گفت:
«من از خشونت میترسم.»
خواجه فرمود:
«ترس از شهید شریف است؛ اما اگر فقط از خشم مردم بترسی و از ریشههای خشونت نترسی، ترست ناقص است. خشم خیابان است؛ علت را در تحقیر، بنبست، سرکوب و دروغ باید جست.»
در این هنگام ابوبهگا که مدتی بود چیزی نفهمیده بود، گفت:
«یا خواجه، پس اگر کسی مردم را کور بخواند، خودش بیناست؟»
خواجه فرمود:
«نه ای ابوبهگا. گاه کسی که مردم را کور میخواند، فقط از نوری که در چشمانشان افتاده میترسد.»
مریدان از این سخن بر خود می لرزیدند.
ابولاشی خواست مجلس را برهم زند و گفت:
«یا خواجه، با این سخنان، تو اهل قلم را میرنجانی».
خواجه فرمود:
«اهل قلم اگر از نقد برنج، قلمش عصا نیست، چوبدستی غرور است.»
خواجه از تخت خویش اندکی جابهجا شد، و این خود را در خانقاه نشان میدهد که واقعهای عظیم بود.
فرمود:
«ای محمود دولتآبادی، تو میتوانی در کهنسالی، صدای حافظه رنجکشیده ایران باشی. میتوانستی میان ادبیات و حقیقت پلی بزنی؛ می
سپس اضافه شد:
«اما اگر به جای فهم خشم جامعه، نگران باستانگرایان و حرکات کور شوی، آنگاه قلمت به جای روشنکردن تاریکی، سایه تازهای میسازد».
دولتآبادی سر فرو افکند.
یکی از مریدان پرسید:
«یا خواجه، پس حکم نهایی چیست؟»
خواجه فرمود:
«حکم ما نه تکفیر است، نه حذف. ما اهل حذف نیستیم زیرا حذف کار حاکمان و ایدئولوگهاست. حکم ما نقد است. بگذار آثارش خوانده شود، اما سخنانش نیز سنجیده شود. بزرگی ادبی، مصونیت سیاسی نمیآورد.»
این سخن چون صاعقه بر مجلس نشست.
ابولاشی خواست فرار کند، اما مریدان خشتکش را بردند و گفتند:
«هر فتنهای که با تو آغاز میشود، بیخشک پایان نمییابد».
پس خشتک ابولاشی را دریدن و بر سردر خانقاه آویختند. بر آن نوشتند:
«هر که نام ایران را تحقیر کند، نخست باید از تاریخ پاسخ شنود.»
دولتآبادی برخواست و گفت:
«ای خواجه، پس تو از من چه میخواهی؟»
خواجه فرمود:
«هیچ؛ جز این که اگر از مردم مینویسی، مردم را کور مخوان کنند. اگر از ایران مینویسی، ایران به قبل و بعد از یک ایدئولوژی تقلیل مده. اگر از خشونت میترسی، از ریشههای خشونت نیز بترس. و اگر از باستانگرایی میگویی، نخست از میان پرستش گذشته و از هویت ملی دفاع کرد.»
آنگاه خواجه بر دیوار خانقاه نوشته:
«نویسنده اگر با مردم نباشد، دستکم نباید فریاد مردم را تحقیر کند؛ و اگر با ایران مهم است، نباید آن را نقد فرهنگی بنامد.»
دیوس بن کذاب در پایان این مناظره نوشت:
«در این حکایت نکتههاست، اگر اهل تأمل باشند. روشنفکری که از هویت ملی مردم میترسد، اما از فرسایش همان مردم زیر بار ایدئولوژیها کمتر میگوید، در حقیقت نه از گذشته، که از حافظه میترسد. و ملتی که حافظهاش را بازیابد، دیگر به آسانی با واژهها تحقیر نمیشود.»
. پرسش: موضوع اصلی مناظرهٔ خواجه با محمود دولتآبادی چیست؟
پاسخ:
موضوع اصلی مناظره، نقد نگاه محمود دولتآبادی و بخشی از روشنفکری چپگرا به هویت ملی ایران، باستانگرایی، اعتراضات مردمی و نسبت نویسنده با رنج مردم است.
۲. پرسش: ابولاشی محمود دولتآبادی را چگونه به خواجه معرفی میکند؟
پاسخ:
ابولاشی او را مردی از اهل قلم، صاحب آوازه در ادب فارسی و کسی معرفی میکند که سخنانش برای عدهای حکم حکمت دارد؛ اما در عین حال او را وارد میدان نقد خواجه میکند.
۳. پرسش: خواجه دربارهٔ خطر جملههای بیانصاف اهل قلم چه میگوید؟
پاسخ:
خواجه میگوید:
«جمله اگر بیانصاف باشد، از شمشیر کندتر نمیبُرد، اما عمیقتر چرک میکند.»
۴. پرسش: نقد اصلی خواجه به کاربرد واژهٔ «باستانگرا» چیست؟
پاسخ:
خواجه معتقد است که واژهٔ «باستانگرا» بهعنوان چماقی زبانی برای تحقیر کسانی به کار میرود که به فرهنگ ایران، شاهنامه، کوروش، داریوش، زبان فارسی، هویت ملی و حافظهٔ تاریخی ایران علاقه دارند.
۵. پرسش: دولتآبادی در پاسخ به انتقاد خواجه چه نگرانیای را مطرح میکند؟
پاسخ:
او میگوید نگرانیاش از افراط، شونیسم، فاشیسم و این است که عشق به گذشته، آینده را کور کند.
۶. پرسش: خواجه چه تفاوتی میان «باستانپرستی کور» و «ایراندوستی آگاه» میگذارد؟
پاسخ:
خواجه میگوید بازگشت به گذشته اگر فرار از اکنون باشد خطاست؛ اما بازیافتن حافظهٔ ملی، شرط ساختن اکنون است. از نگاه او، ایراندوستی آگاه با باستانپرستی کور تفاوت دارد.
۷. پرسش: خواجه دربارهٔ تعبیر «حرکات کور خیابانی» چه انتقادی مطرح میکند؟
پاسخ:
خواجه میگوید وقتی مردم زیر فشار، تحقیر، خون، فقر، سرکوب و بیآیندگی به خیابان میآیند، وظیفهٔ نویسنده فهمیدن درد آنان است، نه نامیدن فریادشان به «کوری».
۸. پرسش: خواجه مسئولیت نویسنده را چگونه تعریف میکند؟
پاسخ:
خواجه میگوید نویسنده حتی از سیاستمدار مسئولتر است؛ زیرا اگر سیاستمدار خطا کند، مردم میدانند از موضع قدرت سخن میگوید، اما خطای نویسنده جامهٔ فرهنگ میپوشد و در ذهن نسلها میماند.
۹. پرسش: پاسخ خواجه به ابوبهگا دربارهٔ «کور خواندن مردم» چیست؟
پاسخ:
ابوبهگا میپرسد اگر کسی مردم را کور بخواند، خودش بیناست؟
خواجه پاسخ میدهد:
«نه ای ابوبهگا. گاه کسی که مردم را کور میخواند، فقط از نوری که در چشم آنان افتاده میترسد.»
۱۰. پرسش: حکم نهایی خواجه دربارهٔ محمود دولتآبادی و اهل قلم چیست؟
پاسخ:
خواجه میگوید حکم او نه تکفیر است و نه حذف؛ بلکه نقد است. آثار ادبی باید خوانده شوند، اما سخنان و مواضع عمومی نویسنده نیز باید سنجیده شوند. بزرگی ادبی، مصونیت سیاسی نمیآورد.




