در تاریخ آمده است که اسکندر مقدونی جهانگشای یونانی سی و اندی سال بیشتر عمر نکرد و به حادثه ای مرموز درگذشت. وی در مقدونیه شاگرد ارسطو بود و جهانگشایی و تدبیر را نزد وی آموخت…
نقل است از “دیوس بن کذاب” که روزی در محفل خواجه و مریدان نشسته بودیم که ناگاه باد سختی وزید و همراه خود خشتک های دریده شده زیادی را به سوی ما آورد…
خواجه فرمود: به یقیین حادثه ای عظیم رخ داده است که این همه خشتک بی صاحب در هوا معلق است!
در این اوضاع احوال بودیم و کسی حال نداشت که به شهر رفته و از اوضاع و احوال آن خبر آورد که ناگاه ابولاشی در جلوی سپاه عظیم یونان و در کنار اسکندر مقدونی بر ما وارد شد!
ابولاشی انگشت اتهام به سمت خواجه دراز کرد و گفت: ای اسکندر بزرگ! این خواجه گشاد از کسانی بود که بر علیه سپاه تو بس توطئه ها نمود!
نقل است از “دیوس بن کذاب” که در این حال اسکندر اسب خویش به سوی خواجه آورد اما خواجه از جای خویش تکان نخورد!
جمله مریدان با دیدن این صحنه زرد کرده،خشتک خویش جمع نمودند!
اسکندر(که نمیداست خواجه از تنبلی از جای خویش تکان نخورده بود و نه شجاعت) با خود گفت: اکنون یقین آوردم که تو آن فرمانده دلیر هستی که مدت هاست خواب خوش از ما گرفته و در مقابل سپاه ما مقاومت می کند!
سپس شمشیر خویش از غلاف برکشید و بر گردن “ابو به گا ” نهاد و گفت: اکنون یکی یکی شمارو کشته به هندوستان می روم!
خواجه فرمود: ای اسکندر تو جوانی و خام! اکنون تورا سخنی گویم که اگر پس از آن، تو و سپاهیانت خشتک خویش ندریدید از نسل آدم ابوالبشر نیستید!
اسکندر با این سخن خواجه بر خود لرزید و گفت بگو ای پیرمرد:
خواجه فرمود: گیریم تا هندوستان و چین هم رفتی و جهانگشایی کردی،آیا حال داری تا یونان باز گردی؟؟
گویا فراموش کرده ای هنوز ماشین و هواپیما و قطار اختراع نشده است و تو باید این همه مسافت را با اسب و قاطر طی کنی!
حال که خواجه این سخن گفتی، ولوله ای در سپاه یونان افتاد واسکندر و جمله سپاهیانش تازه فهمیدند با چه مردمانی روبرو گشته اند و چه غلطی کرده اند که تا اینجا آمده اند و چه نعره ها زدند و ارسطو را لعن بسیار نمودند.
اسکندر نیز از هوش برفت و دیگر به هوش نیامد و لشگر بی انگیزه یونانیان از هم پاشید و به هزیمت رفتندی و شکست خوردندی و ابولاشی نیز نعره ها زد و خشتک خویش درید و سر بر بیابان نهاد و بسیار نکته ها در این داستان است،اگر تامل نمایید…




