ماه منیر مولایی راد، مادرِ کیان پیرفلک، از آن شبِ بیپایان چنین روایت میکند: جسد پسرش را که با گلوله زخمی شده بود و خونِ زندگی در تنش فروکش کرده بود، در قالبِ یخ در اتاقِ خانه گذاشت. او این کار را نه از سرِ خونسردی، که از سرِ تحقیرِ نظامِ قضایی و خشونتِ سازمانیافتهای انجام داد که میخواست مادر را وادار به التماس کند تا اجازهٔ دفن بگیرد. ماه منیر میگوید هدفِ او این بود که دیگر مجبور نشود برای گرفتن حقِ اندکی از زندگیِ پسرش، پیشِ قاتلان زانو بزند.
آن شب، او با دقتِ یک شاهد و با دردِ یک مادر، آخرین تصویرها را ثبت کرد — خواست که «آخرین عکس» از پسرش گرفته شود تا خاطرهٔ او بهصورتِ عینی در برابر تحریفها و جعلها بماند. اسکلتِ اداریِ نظام تلاش میکرد واقعیت را بپوشاند؛ تلاش میکرد با زبانِ رسمی و اسنادِ مهندسیشده، شرحِ زخم را به «حادثه» یا «تصادف» تبدیل کند. اما مادر، با بدنِ یخزدهٔ پسرش کنار آمد؛ پارهپاره از اندوه اما مقاوم در برابر تحمیلِ روایت.
ماه منیر میگوید وقتی آن گودالِ سیاه و سرد را دید — همان جایی که پیکرِ کیان در آن گذاشته شد — لحظهای از انتقامِ درونی سخن گفت: «پسرِ عزیزم! انتقامت را میگیرم!» این انتقامِ او نه بهمعنای خشونت متقابل، که بهمعنای کلنجارِ اخلاقی و حقوقی برای افشای حقیقت، ثبتِ خاطره و مطالبهٔ عدالت بود. او سوگند یاد کرد که از خواستنِ پاسخ و روشنسازیِ رویداد، چشم فرو نپوشد.
این روایت، از منظر روانشناختی، ترکیبیست از سوگ پیچیده (complicated grief) و مقاومتِ حفاظتی؛ مادری که برای حفظ عزتِ عزیزی که از او گرفتهاند، از هر ابزار ممکن — عکاسی، شهادتِ مستقیم، نگهداریِ پیکر — استفاده میکند تا حافظهٔ جمعی را بسازد و از هویت فرزندش دفاع کند. از منظر سیاسی، این اقدامْ نمونهای از «تصدی حافظه» است؛ یعنی بازنگهداریِ حقیقت در برابر تلاشهای حذف و بازنویسیِ رسمی.
جمعبندی/نکته کلیدی: روایت ماه منیر مولایی نشان میدهد که در نظامهای سرکوبگر، نگهداری از یاد و ثبتِ حقیقت خودِ عملِ مقاومت است؛ مستندسازیِ دقیق، تدوینِ شواهدِ تصویری و شهادتِ مستقیم خانوادهها ابزارهای ضروری برای حفظ حافظهٔ تاریخی و مطالبهٔ عدالتاند.




