وقتی مردم از مدرنیته گذشتند و دنبال آفتابه رفتند

وقتی مردم از مدرنیته گذشتند و دنبال آفتابه رفتند

خوانشی جامعه‌شناختی از انقلاب ۵۷ با نگاهی به دیالوگ ماندگار دایی‌جان ناپلئون

نویسنده: ساموئل (پیمان) سلاحی
تحلیل‌گر سیاسی و پژوهشگر اجتماعی

گاهی یک مقاله از دل کتابخانه بیرون نمی‌آید؛ از دل یک دیدار ساده، یک گفت‌وگوی روزمره، یا حتی چند دقیقه تماشای یک سکانس قدیمی شکل می‌گیرد. امروز برای پیگیری یک کار و معرفی یک موقعیت شغلی، نزد یکی از دوستان قدیمی در گوتنبرگ رفتم؛ مردی سرد و گرم‌چشیده، از قدیمی‌ترین ایرانیان این شهر، کسی که تاریخ مهاجرت، شکست‌ها، امیدها و حسرت‌های چند نسل ایرانی را از نزدیک دیده است.

در میان گفت‌وگو، او بخشی از سریال ماندگار دایی‌جان ناپلئون را برایم گذاشت؛ همان دیالوگ مشهور که با طنزی تلخ می‌گوید:

«من از حافظ و سعدی می‌گفتم، عبدالقادر باد گلو می‌زد؛ آخرش زنم با عبدالقادر فرار کرد و من او را طلاق دادم.»

دوستم پس از پخش این صحنه، مکثی کرد و گفت: «این، حکایت مردم ایران بود.»

همین جمله، دست‌مایهٔ این مقاله شد؛ مقاله‌ای دربارهٔ جامعه‌ای که در بزنگاه تاریخی ۱۳۵۷، زبان مدرنیته، توسعه، علم، قانون و آینده را درست نشنید و به‌جای آن، مجذوب نمادهای واپس‌گرایی، هیجان توده‌ای و وعده‌های ساده‌ساز شد.

در این متن، «آفتابه» فقط یک شیء نیست؛ نماد یک جهان‌بینی است. نماد بازگشت به زیست پیشامدرن، فقه‌زدگی، ضدیت با علم، دشمنی با آزادی زنان، نفرت از سبک زندگی مدرن و بی‌اعتمادی به آینده. همان‌گونه که در دیالوگ دایی‌جان ناپلئون، باد گلوی عبدالقادر بر زبان حافظ و سعدی غلبه می‌کند، در انقلاب ۵۷ نیز صدای منبر، خرافه، چپ‌زدگی و هیجان انقلابی بر زبان توسعه، قانون و مدنیت پیروز شد.

۱. انقلاب ۵۷  شورش علیه آینده

انقلاب ۵۷ را نمی‌توان فقط با چند واژه مانند «استبداد»، «فقر» یا «وابستگی» توضیح داد. اینها بخشی از ماجرا بودند، اما تمام حقیقت نبودند. مسئلهٔ عمیق‌تر این بود که ایران پهلوی با سرعتی بالا وارد پروژهٔ مدرن‌سازی شد، اما جامعهٔ ایران از نظر فرهنگی، نهادی و روانی، با همان سرعت مدرن نشد.

برنامهٔ انقلاب سفید، اصلاحات ارضی، گسترش آموزش، حق رأی زنان، توسعهٔ بهداشت، ایجاد سپاه دانش و سپاه بهداشت، کاهش قدرت ساختارهای سنتی و گسترش شهرنشینی، ایران را از نظر اجتماعی و اقتصادی وارد مرحله‌ای تازه کرد. Encyclopaedia Britannica در توضیح انقلاب سفید اشاره می‌کند که این اصلاحات، زمین را میان حدود ۲.۵ میلیون خانواده بازتوزیع کرد، سپاه دانش و بهداشت را برای مناطق روستایی ایجاد کرد، از استقلال گروه‌های قبیله‌ای کاست و اصلاحات اجتماعی و حقوقی برای رهایی و حق رأی زنان را پیش برد. (Encyclopedia Britannica)

اما هر اصلاحی، دشمنان خود را نیز تولید می‌کند. مدرن‌سازی پهلوی، روحانیت سنتی، بازار محافظه‌کار، پدرسالاری مذهبی و شبکه‌های قدرت محلی را تضعیف کرد. در نتیجه، مدرنیته برای بخشی از جامعه نه به‌عنوان فرصت، بلکه به‌عنوان تهدید فهمیده شد.

در این نقطه، شکاف اصلی شکل گرفت: حکومت از آینده سخن می‌گفت، اما بخشی از جامعه هنوز در زبان گذشته زندگی می‌کرد.

۲. جامعه‌ای که ابزار مدرن داشت، اما ذهن مدرن نداشت

ایران پیش از انقلاب از نظر ظاهری و زیرساختی در مسیر مدرن‌شدن قرار داشت؛ اما مدرنیته فقط جاده، دانشگاه، کارخانه، ارتش و بیمارستان نیست. مدرنیته پیش از هر چیز، نیازمند ذهنیت شهروندی، نهادگرایی، قانون‌پذیری، عقلانیت سیاسی و توانایی فهم منافع ملی است.

مشکل ایران این بود که جامعه با سرعت وارد جهان مدرن شد، اما بخش بزرگی از روان جمعی هنوز با الگوهای سنتی سیاست می‌اندیشید. مردم به‌جای حزب، دنبال مرجع بودند؛ به‌جای برنامه، دنبال شعار؛ به‌جای قانون، دنبال منجی؛ و به‌جای اصلاح نهادی، دنبال انفجار انقلابی.

از همین منظر، انقلاب ۵۷ فقط محصول «نارضایتی سیاسی» نبود؛ محصول ناهماهنگی میان توسعهٔ مادی و عقب‌ماندگی فرهنگ سیاسی نیز بود. ایران جاده، دانشگاه، کارخانه و ارتش مدرن داشت، اما در سطح فرهنگ عمومی هنوز آمادگی کافی برای فهم دولت مدرن، قانون مدرن، آزادی فردی و مسئولیت شهروندی شکل نگرفته بود.

در چنین جامعه‌ای، صدای عوام‌فریب همیشه شانس بیشتری دارد؛ چون حافظ و سعدی فهم، تربیت، حوصله و ذوق می‌خواهند، اما باد گلوی عبدالقادر برای تودهٔ هیجان‌زده، ساده‌تر و جذاب‌تر است.

۳. ائتلاف مسجد، بازار و چپ؛ مثلث تخریب نظم ملی

انقلاب ۵۷ فقط محصول روحانیت نبود. اگر فقط روحانیت بود، شاید هرگز به آن وسعت اجتماعی نمی‌رسید. آنچه انقلاب را به نیرویی مخرب تبدیل کرد، ائتلافی بود میان سه جریان اصلی:

نخست، روحانیت سنتی که از حقوق زنان، سکولاریزاسیون، اصلاحات ارضی و کاهش نفوذ خود در جامعه احساس خطر می‌کرد.

دوم، بازار سنتی که با اقتصاد مدرن، دولت مرکزی نیرومند، طبقهٔ متوسط جدید و نظم صنعتی احساس بی‌جایی و تهدید می‌کرد.

سوم، روشنفکران چپ و مذهبی‌زده که با مفاهیمی مانند امپریالیسم، خلق، عدالت انقلابی و غرب‌زدگی، عملاً ارتجاع مذهبی را با واژگان شبه‌مدرن بزک کردند.

در ادبیات کلاسیک انقلاب ایران، از جمله در تحلیل‌های ارواند آبراهامیان دربارهٔ ایران میان دو انقلاب، بارها به نقش ائتلاف نیروهای مذهبی، بازار، دانشجویان، روشنفکران و طبقات ناراضی در فروپاشی نظم پهلوی اشاره شده است. نکتهٔ مهم اما این است که این ائتلاف، ائتلافی برای ساختن نبود؛ ائتلافی برای نفی بود.

همه می‌دانستند چه نمی‌خواهند، اما نمی‌دانستند چه می‌خواهند. و در سیاست، خلأ برنامه همیشه به سود سازمان‌یافته‌ترین نیروی قدرت‌طلب تمام می‌شود. در ایران ۵۷، آن نیرو روحانیت بود.

۴. انرژی، فناوری و تمسخر آینده

یکی از نمادهای مهم این تضاد، نگاه حکومت پهلوی به انرژی، علم و فناوری بود. ایران در دههٔ ۱۹۷۰ میلادی به‌دنبال برنامه‌های بزرگ انرژی و فناوری رفت. گزارش National Security Archive نشان می‌دهد که شاه در دههٔ ۱۹۷۰ از حق ایران برای برخورداری از توان انرژی هسته‌ای بر پایهٔ «حق ملی» دفاع می‌کرد و این موضوع در مذاکرات ایران و آمریکا محل بحث جدی بود. (National Security Archive)

همچنین گزارش Iran Watch توضیح می‌دهد که ایران در میانهٔ دههٔ ۱۹۷۰ برنامهٔ گسترده‌ای برای انرژی هسته‌ای آغاز کرد و شاه در سال ۱۹۷۴ هدف تولید حدود ۲۳ هزار مگاوات برق از نیروگاه‌های هسته‌ای طی ۲۰ سال را مطرح ساخت. (Iran Watch)

در کنار این پروژه‌ها، روایت‌هایی نیز دربارهٔ نگاه آینده‌محور شاه به انرژی‌های نو، از جمله انرژی خورشیدی، وجود دارد. در مقابل، خمینی و نیروهای انقلابی اساساً با بسیاری از نمادهای مدرنیته، فناوری و توسعهٔ غرب‌محور برخوردی ستیزه‌جویانه داشتند. دربارهٔ برخی جملات منسوب به خمینی در باب تمسخر انرژی خورشیدی باید با احتیاط تاریخی سخن گفت، زیرا نقل‌های شفاهی و سیاسی همیشه نیازمند سند دقیق‌اند؛ اما اصل تقابل روشن است: یک سو، نگاه به آینده، علم، انرژی و صنعت؛ سوی دیگر، بازگشت به فقه، منبر، دشمن‌سازی و ساده‌سازی جهان.

این فقط اختلاف سیاسی نبود؛ اختلاف معرفت‌شناختی بود. پهلوی جهان را از دریچهٔ دولت مدرن، توسعه، فناوری و منافع ملی می‌دید؛ انقلابیون جهان را از دریچهٔ کینه، ایدئولوژی، خرافه، مبارزه با غرب و اخلاقیات انقلابی تفسیر می‌کردند.

۵. روان‌شناسی جمعی انقلاب؛ وقتی توده از فکر فرار می‌کند

در روان‌شناسی اجتماعی، انقلاب‌ها تنها محصول فقر نیستند. بسیاری از انقلاب‌ها در لحظاتی رخ می‌دهند که جامعه از نظر توقعات رشد کرده، اما از نظر بلوغ نهادی و ذهنی توان مدیریت آن توقعات را ندارد. به این وضعیت می‌توان «محرومیت نسبی» گفت؛ یعنی انسان‌ها نه صرفاً به‌خاطر فقر مطلق، بلکه به‌خاطر شکاف میان انتظار و واقعیت، دچار خشم سیاسی می‌شوند.

ایران دههٔ ۵۰ دقیقاً در چنین وضعیتی بود. جامعه باسوادتر شده بود، شهرنشینی گسترش یافته بود، طبقهٔ متوسط جدید پدید آمده بود، اما نهادهای مدنی، حزبی و سیاسی به اندازهٔ کافی ریشه‌دار نبودند. در نتیجه، انرژی اجتماعی به‌جای آنکه در مسیر اصلاح و نهادسازی حرکت کند، به خیابان، مسجد و انقلاب منتقل شد.

تودهٔ انقلابی، در لحظهٔ هیجان، پیچیدگی را پس می‌زند. او دیگر توسعه، قانون، برنامه و آینده نمی‌خواهد؛ او شعار می‌خواهد، دشمن می‌خواهد، رهبر می‌خواهد، و احساس پاکی اخلاقی می‌خواهد. این همان نقطه‌ای است که جامعه از زبان مدرنیته عبور می‌کند و دنبال نمادهای واپس‌گرایی می‌رود.

۶. عقدهٔ ضدنخبگی و نفرت از سبک زندگی مدرن

یکی از ریشه‌های پنهان انقلاب ۵۷، عقدهٔ ضدنخبگی بود. بخشی از جامعه، به‌جای تلاش برای ارتقا، راه ساده‌تر را انتخاب کرد: پایین کشیدن هر آنچه از او جلوتر بود.

زن مدرن، افسر ارتش، کارمند دولت، تکنوکرات، دانشگاهی، هنرمند، دیپلمات، سرمایه‌دار صنعتی، سبک زندگی شهری، پوشش مدرن و حتی موسیقی و سینما، برای ذهنیت سنتی و چپ‌زده، به نماد «فساد» تبدیل شد. انقلاب، در این معنا، فقط شورش فرودستان اقتصادی نبود؛ شورش فرودستی فرهنگی علیه برتری تمدنی نیز بود.

چپ سنتی با زبان عدالت، روحانیت با زبان دین، و بازار با زبان اخلاق سنتی، همگی در یک نقطه به هم رسیدند: نفی ایران مدرن.

۷. خطای بزرگ؛ اشتباه گرفتن تخریب با آزادی

مردم ایران در ۵۷ تصور کردند با شکستن نظم سیاسی موجود، آزادی به دست می‌آورند. اما آزادی از دل تخریب بیرون نمی‌آید؛ آزادی محصول نهادسازی، قانون، تفکیک قوا، پارلمان، رسانهٔ آزاد، استقلال قوه قضائیه و فرهنگ مدارا است.

Encyclopaedia Britannica در جمع‌بندی علل انقلاب ایران، از عواملی مانند مخالفت با اقتدارگرایی شاه، مداخلهٔ خارجی، دشواری‌های اقتصادی و سرکوب سیاسی ـ اجتماعی یاد می‌کند. (Encyclopedia Britannica) این عوامل مهم‌اند، اما در تحلیل جامعه‌شناختی باید یک لایهٔ عمیق‌تر را نیز دید: جامعه‌ای که ابزار مدرن داشت، اما هنوز ظرفیت نهادین و فرهنگی کافی برای اصلاح سیاسیِ مدرن پیدا نکرده بود، به‌جای اصلاح، به تخریب پناه برد.

وقتی جامعه‌ای بدون نهادهای پایدار و بدون فرهنگ سیاسی مدرن انقلاب می‌کند، معمولاً از استبداد نرم‌تر به استبداد سخت‌تر می‌رسد. انقلاب ۵۷ نیز همین مسیر را رفت. سلطنتی که می‌توانست اصلاح شود، به دست نیروهایی سقوط کرد که نه به آزادی باور داشتند، نه به ایران ملی، نه به حقوق زنان، نه به اقتصاد آزاد، نه به دموکراسی پارلمانی، و نه به جهان مدرن.

نتیجه، نه عدالت شد، نه استقلال، نه معنویت؛ بلکه اعدام، جنگ، مهاجرت، فقر، انزوا، فساد، سرکوب زنان، فرار مغزها و فروپاشی سرمایهٔ اجتماعی بود.

پژوهش‌های جدیدتر نیز این گسست را فقط یک تغییر حکومتی نمی‌دانند. مطالعهٔ Revolutions as Structural Breaks انقلاب ۱۳۵۷ را یک گسست بلندمدت در مسیر رشد اقتصادی، کیفیت نهادی و محدودیت‌های حقوقی قدرت اجرایی ایران ارزیابی می‌کند و نشان می‌دهد پیامدهای آن فراتر از یک شوک موقت سیاسی بوده است. (arXiv)

همچنین پژوهش The 1979 Iranian Revolution and the Lost Decade of Science از «دههٔ ازدست‌رفتهٔ علم» سخن می‌گوید و نشان می‌دهد انقلاب ۵۷ چگونه مسیر رشد علمی ایران را در مقایسه با برخی کشورهای هم‌دوره دچار عقب‌ماندگی کرد. (arXiv)

۸. از دایی‌جان ناپلئون تا ایران امروز

آن دیالوگ سریال دایی‌جان ناپلئون، فقط یک شوخی خانوادگی نیست؛ تمثیلی از سرنوشت تاریخی ماست. کسی از حافظ و سعدی می‌گوید؛ دیگری باد گلو می‌زند؛ و در نهایت، مخاطب نه با فرهنگ و عقل، بلکه با صدای مبتذل‌تر می‌رود.

در سطح ملی نیز، شاه از ایران آینده سخن گفت؛ از ارتش نیرومند، صنعت، انرژی، دانشگاه، زنان آزاد، دولت مدرن و جایگاه ایران در جهان. اما بخش مهمی از جامعه، روشنفکران، مذهبی‌ها، بازاری‌ها و نیروهای چپ، جذب صدای ساده‌تر شدند؛ صدایی که از عدالت می‌گفت، اما استبداد آورد؛ از معنویت می‌گفت، اما فساد آورد؛ از استقلال می‌گفت، اما ایران را منزوی کرد؛ از مردم می‌گفت، اما مردم را سرکوب کرد.

مشکل فقط خمینی نبود. مشکل جامعه‌ای بود که خمینی را شنید، اما آینده را نشنید. مشکل روشنفکرانی بودند که ارتجاع را «ضد امپریالیسم» نامیدند. مشکل بازاریانی بودند که منافع صنفی را بر سرنوشت ملی ترجیح دادند. مشکل چپ‌هایی بودند که از نفرت به شاه، ایران را به روحانیت سپردند.

انقلاب ۵۷، در نهایت، عبور جامعه از مدرنیته و رفتن به‌دنبال آفتابه بود؛ و طلاقی که پس از آن رخ داد، طلاق ایران از مسیر طبیعی توسعه، قانون، مدنیت و آینده بود.

جمع‌بندی

این مقاله از یک ملاقات ساده در گوتنبرگ آغاز شد؛ از دیدار با دوستی که سال‌ها زندگی، مهاجرت، سیاست و سرنوشت ایرانیان را از نزدیک دیده بود. او با پخش یک سکانس از دایی‌جان ناپلئون، حقیقتی را یادآوری کرد که شاید ده‌ها کتاب جامعه‌شناسی نیز به همین روشنی نتوانند بیان کنند: جامعه‌ای که قدر زبان خرد، فرهنگ، توسعه و آینده را نداند، دیر یا زود دنبال صدای بلندتر، ساده‌تر و خطرناک‌تر می‌رود.

انقلاب ۵۷ فقط سقوط یک حکومت نبود؛ سقوط یک امکان تاریخی بود. ایران می‌توانست در مسیر اصلاح، توسعه و نوسازی ادامه دهد، اما جامعه‌ای هیجان‌زده، روشنفکرانی مسئولیت‌ناپذیر، بازاریانی محافظه‌کار و روحانیتی قدرت‌طلب، کشور را از مسیر طبیعی خود خارج کردند.

نکتهٔ کلیدی این است:
ملتی که زبان حافظ و سعدی، قانون، خرد سیاسی و توسعه را نفهمد، گرفتار آفتابه‌های تاریخ می‌شود؛ و هزینهٔ این خطا را نه یک فرد، بلکه چند نسل می‌پردازند.

۵ پرسش کلیدی و پاسخ کوتاه

۱. چرا انقلاب ۵۷ را می‌توان شورش علیه مدرنیته دانست؟

زیرا بخش مهمی از نیروهای انقلابی نه فقط با حکومت پهلوی، بلکه با نمادهای مدرن‌سازی مانند حقوق زنان، سکولاریسم، دولت مرکزی، صنعت، دانشگاه، سبک زندگی جدید و پیوند با جهان مدرن مخالفت داشتند.

۲. نقش روحانیت، بازار و چپ در انقلاب چه بود؟

روحانیت شبکهٔ منبر و بسیج مذهبی داشت، بازار پشتوانهٔ مالی و اجتماعی فراهم کرد، و روشنفکران چپ با زبان ضد امپریالیستی و عدالت‌خواهانه، به ارتجاع مذهبی مشروعیت روشنفکری دادند.

۳. چرا جامعهٔ ایران با وجود مدرن‌شدن ظاهری، دچار انقلاب ضدمدرن شد؟

چون مدرن‌سازی نهادی و اقتصادی با مدرن‌سازی ذهنی و فرهنگی همراه نشد. ابزارهای مدرن وارد شدند، اما فرهنگ شهروندی، تحزب، قانون‌گرایی و عقلانیت سیاسی به اندازهٔ کافی نهادینه نشد.

۴. استعارهٔ «آفتابه» در این مقاله چه معنایی دارد؟

آفتابه در این متن نماد زیست پیشامدرن، واپس‌گرایی، فقه‌زدگی، ضدیت با علم، دشمنی با آزادی زنان و نفرت از آینده است؛ نمادی برای انتخاب تاریخی غلطی که ایران را از مسیر توسعه خارج کرد.

۵. مهم‌ترین پیامد جامعه‌شناختی انقلاب ۵۷ چه بود؟

مهم‌ترین پیامد آن، گسست ایران از مسیر طبیعی توسعه، فروپاشی اعتماد نهادی، مهاجرت گسترده، سرکوب آزادی‌های فردی، تخریب سرمایه اجتماعی و جایگزینی دولت مدرن با حکومت ایدئولوژیک بود.

منابع

  1. Encyclopaedia Britannica — White Revolution
    https://www.britannica.com/topic/White-Revolution
  2. Encyclopaedia Britannica — Iranian Revolution
    https://www.britannica.com/event/Iranian-Revolution
  3. National Security Archive — The Iranian Nuclear Program, 1974–1978
    https://nsarchive2.gwu.edu/nukevault/ebb268/
  4. Iran Watch — A History of Iran’s Nuclear Program
    https://www.iranwatch.org/our-publications/weapon-program-background-report/history-irans-nuclear-program
  5. Ervand Abrahamian — Iran Between Two Revolutions
    https://www.jstor.org/stable/j.ctv1fkgcnz
  6. Nuno Garoupa & Rok Spruk — Revolutions as Structural Breaks: The Long-Term Economic and Institutional Consequences of the 1979 Iranian Revolution
    https://arxiv.org/abs/2505.02425
  7. Ehsan Roohi — The 1979 Iranian Revolution and the Lost Decade of Science
    https://arxiv.org/abs/2510.21826

ساموئل (پیمان) سلاحی

 

 

1 Star2 Stars3 Stars4 Stars5 Stars (2 votes, average: 5,00 out of 5)
Loading...
پیمایش به بالا

بیشتر از سیاسی تحلیلی واجتماعی کشف کنید

برای ادامه خواندن و دسترسی به آرشیو کامل، اکنون مشترک شوید.

ادامه مطلب