عبدالوهاب کاظمی منشادی، پیرمردی از دیار یزد، با قامتی خمیده و چهرهای آرام در برابر قاضی دادگاه انقلاب ایستاد. صدایش میلرزید، اما نگاهش هنوز روشن بود. پرسید:
«من چه گناهی دارم؟»
قاضی، بیآنکه تردیدی به خود راه دهد، پاسخ داد:
«تو مفسد فیالارض هستی… بهائی هستی!»
عبدالوهاب، مردی ۹۲ ساله، نه سیاستمدار بود، نه مخالف مسلح. تنها به باور خود وفادار مانده بود؛ باوری که حکومت تازهتأسیس جمهوری اسلامی، آن را گناهی نابخشودنی میدانست.
چند روز پیش از آن، نیروهای امنیتی به خانهاش در منشاد یورش بردند. پیرمرد را در حالی که توان ایستادن نداشت، با خشونت از خانه بیرون کشیدند و پس از ضربوشتم، در پنجاه کیلومتری شهر یزد رها کردند. عبدالوهاب با بدنی زخمی و روحی شکسته، آن شب توانست به خانهاش بازگردد. اما آرامش او دیری نپایید؛ مأموران دوباره بازگشتند و او را برای همیشه از خانهاش بردند.
چند هفته بعد، در سحرگاه هفدهم شهریور ۱۳۵۹، در یکی از نخستین موجهای اعدامهای عقیدتی پس از انقلاب، عبدالوهاب کاظمی منشادی به همراه شش تن دیگر از همکیشان بهائی خود تیرباران شد. گلولهها به صدای اعتراض او پاسخ دادند — صدایی که تنها پرسیده بود: «من چه گناهی دارم؟»
اکنون سالها از آن شب گذشته است، اما یاد او همچنان زنده است؛ نمادی از نسلی که نه به جرم عمل، بلکه به جرم ایمان جان باخت. عبدالوهاب کاظمی منشادی شاید مسنترین قربانی نظامی باشد که از آغازش با خون و نفرت علیه اندیشه و باور بنا شد.
او رفت، اما پرسش جاودانهاش هنوز در گوش تاریخ میپیچد:
«من چه گناهی دارم؟»
کلیدواژه: سرکوب مذهبی، اقلیتهای دینی، اعدامهای دهه شصت، بهائیان ایران، حقوق بشر
جمعبندی:
روایت عبدالوهاب کاظمی منشادی یادآور چهرهای فراموششده از خشونت سیستماتیک مذهبی در جمهوری اسلامی است؛ جایی که پیری نودساله، تنها به دلیل باورش، مفسد خوانده شد و در سکوت تیرباران گشت — تصویری از تبعیضی که هنوز بر پیکر جامعه ایران سنگینی میکند.




